زیباترین خنده در غروب یک روز پاییزی
ثانیه ها آمدنت را زمزمه می کنند1 ارتعاش قدم هایت قلب پروانه ها را به اضطراب وا داشته ست.. بوته ی یاسم از شوق دیدارت،دیوارش را در آغوش کشیده! چه روزگار نقیضی! 17 سال رها شده بودم در صحرایی که دنیا می نامندش و 17 سال دست و پا زدم در مردابی که نفس می خوانندش! و حال... هادی من از راه خواهد رسید! از سفری به قدمت 21 سال باز خواهد گشت تا ازین پس پهنه ی اقیانوس فیروزه ای را با هم بپوییم... این بار مسافر از کوچه ی خیالم گذر کرد و چه زود رد پایش میان هاله ای از حسرت محو شد! هربار که نگاهش مرا در آغوش می گرفت شرم فرصت حیات از من می ربود! و آن هنگام که عشق لبانم را بوسه می داد فهمیدم که عرش خداوندی کجاست! حال مسافر شهرم را به خاطرات سپرده و تنها توهمی از او در دلم با قیست! و باز مترسک به انتظار نشسته است! و شیرینی یک توهم یک امید باطل که کلاغ ها برای دیدار او خواهند آمد! من می دانم موسیقی با کدام "س" نوشته می شود! من موسیقی را آموخته ام آنقدر خوب که می دانم،برای نواختن افکار دیگران آفریده نشده ام! محکمه بود! قاضی خودم بودم و محکوم هم! محکوم به مرگ! مرگ با جیوه که ذره ذره جان دهم! 17 سال جان کندم و تاوان دادم تاوان حماقت! من ِ محکوم 17 سال رو به زوال می رفت و من دیگری طلوع می کرد! طلوعی دردناک اما با شکوه! هر لحظه پر نور تر! چنانکه خورشید به سجده افناده بود! و من متولد شدم! و خدا بر خودش درود فرستاد! امروز آغاز یک شعر جاویدان است! شعری که تمام هستی را در خود می پروراند! امروز آغاز من است! به اطرافم می نگرم.. کوه هایی به بلندای قاف سر برافراشته و نیشخند می زنند... و نمی دانند نیروانا را ترسی نیست! تیشه ام را که از فرهاد به ارث برده ام از چمدان تاریخ بیرون می کشم! بر راه قدم می نهم که من وارث تاریخم! تاریخی به وسعت نگاه بشر و مسئولیتی به اندازه ی نام ها! دوشم خمیده است به اندازه ی فاطمه.. همو که رسالت بشریت داشت و من! که رسالت فاطمه دارم! و رسالت زینب را هم! چه می گویم؟! رسالت عاشوراست که درد را در وجودم می دواند! من همان مبارزم... که به دنبال آزادیست نه در بند آزادی!
پ ن:آزاد باش ولی در بند آزادی نباش! این چیزی ست که فریاد خویشاوندم "علی" را بر سر تاریخ فرو ریخت... راستی به وب آزادی هم سر بزنید.. مسافر می گذشت از میان کوچه هایی که دیگر خیابان شده بودند! می گذشت و زنده بود با خاطراتش خاطراتی که زاده ی رویایش بودند! او می دانست قهرمان قصه اش از موش می ترسد! اما... سال ها گذشت و او بی هدف سطر ها و صفحه ها را می پیمود! از کنار آدم ها می گذشت بی آنکه به چهره شان بنگرد! گرسنه که می شد کمی از خاطرات شیرینش را با ولع می بلعید و تشنه که می شد لیوان خالی را سر می کشید! و هنگامی که خستگی قدم هایش را سست می کرد سر بر بالین خلا می آسود! وجودی قلبش را لمس کرد وجودی که نگاهش بوی کوچ پرستو ها را زمزمه می کرد! آنقدر دلسوز و مهربان بود که دلم رضا داد قهرمان قصه ام را به خواب هزار ساله بسپارم و خودم قهرمان کتابم باشم! پدرم خیام کاش ذره ای از شراب معرفتت را درون حلق ِ تشنه ام می چکاندی که در آگاهی ِ مستی در خطوط هندسه در فرمول های ریاضی در قضایای جبر درطب در فلسفه در حکمت در... برسم به او که هشیاران را توان رسیدن نیست! تو را حکیم خواندند پدر کسی که تمام علوم زمان خود را از بر بود! انصاف نیست انصاف نیست دختر ِ کوچکت را که قلبش برای تو،مردمش و خاکش می تپد یاری نرسانی! چقدر در زادگاهم غریب بودم و چقدر با مردمم بیگانه! و آن هنگام که روشنایی ِ مقبره ات تاریکی را می شکافت دانستم که فرزندت را فرا می خوانی! دست بر سقف خانه ات که از فاصله ها حکایت می کرد،ساییدم بغضی تمام وجودم را در خود می فشرد و له می کرد! قطره ای از احساسم آن سنگ سخت را شکافت و چند صد سال فاصله را پیمود و بر قلبت نشست! و دانستی پدر برای عکس یادگاری نیامده ام! اما شرمسارم پدر شرمسارم که مدال افتخاری نیاورده ام تا غرورت را بخرم! آنقدر شرمنده که به دیدار عطار هم نرفته ام! فقط با سکوتی به عمق نگاه خدا و فریادی به عظمت لبخندش عهد بستم روزی به دیدارش خواهم رفت که بگوید: بمیر! و در دم جان دهم! پیرزن می گوید: پشت هر گل رازی ست که دلِ ِ بلبل عاشق برده ست! من به او می گویم: به فناست! به فناست آن گلک بیچاره که ته رازش را همه زنبوران عسل می دانند! با هم بودیم حتی هنگام هبوط! میان دالان های زمان گمت کردم،اما! دنیای ماده بی تو سخت و سیاه می نمود تا آن هنگام که پروردگارمان از سر لطف ما را در انتهای عدم و در آغاز وجود جایی که نه زمان دارد و نه مکان به هم رسانید! زنده شدیم! طبیعت ما را بلعید! آنقدر که تنها دیدارمان تصویر دو عکس بود...








.jpg)
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







