زیباترین خنده در غروب یک روز پاییزی
می خوابم.. می خوابم.. می خوابم.. ولی نمی آسایم! پول دارم،فراوان ولی بی درد نیستم! پاکم،پاکِ پاک لحظه هایی ست گناه نکرده ام.. فقط خداست در قلبم،در ذهنم چه جای شگفتی ست برای ونوس! ولی چقدر تباهم! چقدر تباهم بخاطر گناهی به ظاهر کوچک،فریبی به ظاهر نرم! چقدر درد دارم،چقدر درد! تاوان اشتباه.. چقدر صداست،چقدر انفجار! قلبم را به انفجار کشانده اند.. چقدر نقض ست دنیا.. و چقدر تلخ ست نبودن.. شیرینی اما هادی ِ روزهای حیرانی.. پ ن:منظورم از هادی مطلقا خداست..خلاف این فکر کنید ظلم کردید. شمع می سوزد آفریده شده که بسوزد ولی پروانه... چه دنیای غریبی دارد! مخلوق است که آزاد باشد ولی می سوزاند جان را! چه می کند این عشق لعنتی با پروانه ی وجودم؟ قربانی می خواهد! شادی تباه می کند.. زندگی می ستاند.. چقدر احمق اند آنانی که این خوره را می ستایند این همچون جزام را که زیبایی می کُشاند.. و چقدر ابله اند آنانی که برای این غزلیجات کف می زنند دیگر نزدیکم! چند بال بیشتر نمانده دیگر نزدیکم! باز می فشارم حلقوم صفحه را که بغضی شود و نگرید اما تا مبادا گوش نامحرمی ناله هایم را عشق ورزد! و تو چه می دانی؟ چه می دانی قفل چیست؟ و چرا در قفل دارد؟ این توهین است به شعور بشر! و چه می دانی پنجره چیست؟ چه موهبتی! وقتی بشر با آسم متولد می شود! و چه می دانی دنیای گیاه چیست؟ آن هنگام که ماوراء را به زمین می کشاند! بوته ی یاسم را در آغوش می کشم و بدان عشق می ورزم باشد که پیامم قلبی بتپاند... خاطری بیاساید که آن طرف هستی هنوز قلبی دم از محبت می زند! بداند گر چه دنیای ما گرفتار " خواب و خور و خشم و شهوت " است اما... دلی همچنان در رویا های کودکانه اش خانه ای دارد میان گوی شیشه ای... و باور دارد دنیایش پاک است! و ایمان دارد اشک هایش از اقیانوس فیروزه ای سرچشمه می گیرد و تلخی کلامش از عسل! می دانی وقتی عشق را غسل دهی چه می شود؟ چقدر دلنشین است درد تازیانه های خدا آن هنگام که همچون مادری با اشک فرزندش را تنبیه می کند! بزن پروردگارم...بزن بچکان این خون های پلید را... باز بالشتم با ولع می بلعد قطرات اشکم را و تنها نقشی موهوم بر جای می گذارد! خاطرات شب های تارم... دفترم را که می گشایند خیال می کنند زیر باران سرمه می زنم چشمان بی تاب صفحه را زمین می خندد و من می گریم.. بلبلکان عشق بازی می کنند و من بازی خیال! قطره های اشکم به اقیانوس فیروزه ای می پیوندند تا جاودانه کنند لحظه هایم را... تا بماند یاد لیلی،قهر مجنون! سر به بیابان نمی گذارم که عشق از دلم برگیرد و همچون مجنونم سازد... مجنونی که انتظار های لیلی را پاسخی ندارد! چقدر دردناک است وفای به احساسی که به سراب داریم! نمی دانم... شاید عقلم را آفت زده! شاید... در هندسه خواندم به بی نهایت میل می کنی اما قلبم گواهی می داد بی نهایت به تو میل می کند! و شاید تو... سلام خدای مهربونم مهر که مدت هاست ازم دریغ کردی!!! خدا جونم دلم گرفته! می دونم حق اعتراض ندارم...و می دونم چی ازم میخوای! خدا جونم تلاش می کنم..کم نمیارم بهش می رسم چون ماله منه! دوستت دارم خدا خیلی خیلی دوستت دارم یادم می آید موقع کوچ پرستوها گفتی هرگز رها نمی کنی ویرانه ی قلبم را و چه زود گسست این بند! یادم می آید موقع فریاد زمین می گفتی دوستم داری تا چینی نازک عشقمان ترک برندارد و چه زود گسست این بند! باز هم شکست خوردم چرا که باور کردم آدم ها می توانند گاهی هم دروغ نگویند! پ ن:ممنون هادی که دوباره یادم آوردی"آدم ها کنار یکدیگرند درست مثل حیوانات دیگر" این بار مسافر از کوچه ی خیالم گذر کرد و چه زود رد پایش میان هاله ای از حسرت محو شد! هربار که نگاهش مرا در آغوش می گرفت شرم فرصت حیات از من می ربود! و آن هنگام که عشق لبانم را بوسه می داد فهمیدم که عرش خداوندی کجاست! حال مسافر شهرم را به خاطرات سپرده و تنها توهمی از او در دلم باقیست!


![]()



| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







